یادت هست سپیدارهای کنار راه را که با باد می رقصیدند
گفتم از کاج های کوچک خشک شده کنار نارون پیر
از اردیبهشت عشق و از سهراب، از سهراب که گفتم
گفتی می خواهی دلم را بشکنی و گریه ام بیندازی؟
گفتم به خدا نه!
گفتی در این صبح قشنگ نمی توانی از زخم ها نگویی!
از غزل بگو ، نکند از یاد برده ای آن همه قول و غزل را !؟
گفتم این خورشید عالم تاب خیلی خوب می داند که عشق با کوله باری از غزل
به خانه دل من می آید
گفتی تو ماه را دوست نداری؟
گفتم خیلی دوستش دارم
گفتی از ماه آسمان دلت بگو
گفتم برای اینکه از ماه تمام دلم بگویم بگذار دمی و درنگی ببینمت
پرده توری را کناری زد و من دیدمش، همان ماه من بود که می خندید
خندیدم و قدم برداشتم و به یادگار بر روی ستون سنگی نوشتم:
"موسم اندوه که می رسد، ماه را نگاه کنید"
همان جا نشستم یک دل سیر دیدمش، دیدمش، دیدمش...